نارنجی (-: ...فقط یه عمو و یه دنیا... :-)

(-: ...فقط یه عمو و یه دنیا... :-)

*دوستی مامثل یه قصه خوبه*مثل یه خورشید بی غروبه*قلبای ما به یادهم*توی سینه میکوبه*:-)

به نام خدا

یه سلام گرم و بیسیار بیسیار صمیمانه از اعماق قلب دو تا نی نی به شما دوستای خوب و

 

عمویی مهربونم ...

اولیش از طرف نی نی دریا ( راحیل )چون بزرگتره !!!!

دومیش از طرف من چون تازه امروز میخوام بدنیا بیام و از همه کوچیکترم !!!!

 

تازشم الان از تولد خودم برگشتم ...  یه جشن کوچیک خونه مامان اینا بگرفتیم

 

جای همه ی شما خالی بود ...

اینهمه گفتم برای تولدم میام نت ... حالا اومدم ولی نمیدونم چی بنویسم که آخه ...

دیروز سمیه برام پیام داد ومثل بعضی از شما تولدمو پیش پیش تبریک گفت ...

بخاطر نوع نوشتنش بهش گفتم سوادت نم کشیده بیسواد شدی اونم گفت آره ...

فکر کنم آه کشید که الان هر چی مینویسم باید پاک کنم و دوباره بنویسم ...

حسابی سرعت تایپ کردنم یواش شده و املای کلماتم یادم رفته ... شدم جوجه بیسواد ...

خب بذارین یکم از نینی بگم ...

الان خوابه ...

۱۸ اردیبهشت ساعت 11 و 10 دقیقه بدنیا اومد ...

وزن کمی داشت و انقده لاغر بووووووود که نگووووووووووووو ... پاهاش از دستاش لاغرتر ...

 ولی خیلی طول نکشید که یکم جون گرفت !!! حالا 3 ماه و 15 روزشه ...

داره سینه خیز رفتن رو تمرین میکنه ... دو تا دستشو میخوره و گریه میکنه یعنی اینکه

 لثه هاش اذیتش میکنه و کم کم داره دندون در میاره ... چند روزه که به عروسکاش واکنش

نشون میده ، دوستشون داره مخصوصأ  قورباغه شو  !!!!

این روزا که راحیل بدنیا اومده زندگی خیلی قشنگه ... از بین این روزای قشنگ اونروز که عمو

 اسمشو خوند خیلی روز خوبی بود ... پدر بچه ها هم کلی ذوق کرده بود ...

 روز تولد عمو هم که سر ساعت 6 خودشو رسوند خونه ... از اول برنامه همش میگفت

چرا سرودتونو نخوندن ...  خلاصه اینقد گفت تا پخش شد ...

میبینین تورو خدا حتی امروزم مال من نیست ... همه چی شده فسقلی ...

دوستای گلم از همتون ممنونم که بهم تبریک گفتین ...

با وجود شما روز تولدم چند ساله که قشنگتره ...

خیلی دوستتون دارم ... یه دنیا عاشقتونم  

 

 

 

+ تاريخ شنبه دوم شهریور 1392ساعت 0:27 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

بسم الله الرحمن الرحیم   هست کلید در گنج حکیم ...

سلام سلام آی بچه های ایران ... خوش اومدین ای غنچه های ایمان ...

 جیک جیک ...

عموجونم خدا قوت بهتون میگم ... ممنون که با وجود روزه بودن بازم انرژی دارین و وقت میذارین ...

عمو

عمو

عمو

جوجه جیغی رو خیلی دوستش دارم ... خیلی بامزس ...

سلطان بابا رو هم دوستش دارماااااااااا  ولی دیروز یه حالی بود وقتی دندونشو برداشت ...

کاش دیگه این کارو انجام نده ...

 جوجه جیغی انرژی داره و شاده ولی سلطان بابا با بیحال بودنش به آدم انرژی میده ...

همتون خسته نباشین ... مخصوصأ آقای خلیفه که ظاهرأ روز اول برنامه خیلی خسته شدن ...

هم گرگ شدن هم نقاش ... ولی خودمونیمااااااااااااااااا گرگه خیلی بهشون میومد  

 

دوباره وقت خندس ... دوباره وقت شادی

تو بودی که گل میگفتی ... نامه به ما میدادی

دو دو اپندی آی تو که مثل قندی .... یه چیزی بگم میخندی ؟

مورچه میگه به خرگوش : وای تو چه قد بلندی !!!

اتل متل توتوله ... یه چیزی بگم قبوله ؟

قبوله

بیا تا بریم به بازی .... بازی خونه بازی

آن مان نمانا ... آن مان نمانا ... بازی شروع شد الان

میشمریم از یک تا ده تا برسیم به پونزده

پونزده کمه

پس چند تااااااااااااااااااااااااا ؟

هزار و شصت و شونزده

این خونه رو ما ساختیم ... چقد قشنگه به به

آی بازی بازی بازی ... چه خوبه خونه بازی

تو هم اگه دوست داری ... با ما بشو هم بازی

میشمریم از یک تا ده تا برسیم به پونزده

پونزده کمه

پس چند تااااااااااااااااااااااااا ؟

هزار و شصت و شونزده

راستی من نمیدونم آن مان نمانا چه بازی ایه  میشه بهم بگین ؟

اینم شعریه که عمو دیروز اول برنامه خوندن :

کشوری که چهار فصل داره ... هر فصلشم یه رنگ داره ... اون کجاس ؟

ایرانه ، ایرانه

مردمان خوبی داره ... زرنگ و شجاعی داره ... اون کجاس ؟

ایرانه ، ایرانه

آب و هوای خوب داره ... میوه ی خوش طعمی داره ... اون کجاس ؟

ایرانه ، ایرانه

پرچم سه رنگی داره ... سرخ و سفید و سبز داره ... اون کجاس ؟

ایرانه ، ایرانه

+ تاريخ سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 11:56 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدا

وای چقد یک ( ۱ ) :

امروز اولین روز هفته هست ...

اولین روز ماه مبارک رمضانه ( مبارکه ) ...

اولین برنامه ی عمو امروز پخش میشه ( من چقد خوشحالم )...

۱روز مونده تا عمو به دنیا بیاد ( پیشاپیش مبارکه ) ...

تازشم یک ماه و یک روز دیگه  هم من به دنیا میام !!!! ( آخ جون )...

حالا دیدین چقد امروز مهمه !!!! چقد امروز یک داره !!!!

سلام :

سلام خدا جونم ... سلام عمویی نازنینم و دوستای گلم ...

امروز که عمو داره بعد از یه غیبت طولانی برمیگرده تلویزیون خیلی خوشحالم ...

یعنی این چند وقت که صحبت از برگشت عموجون بود دل تو دلم نبود ... مثل همه ی شما

لحظه شماری و روز شماری میکردم ...

ضد حال :

شادیام اندازه نداشتن ولی امروز یهویی یه غم بزرگ  اومده سراغم ...

فکر نمیکردم اینقد سخت باشه برام ... خیلی از شما نمیدونین  چی شده ...

ولی میخوام برام دعا کنین از این سردرگمی رها بشم ... بتونم خودمو پیدا کنم و اینقد عذاب نکشم ...

امروز میتونست جزء بهترین روزای زندگیم باشه ولی نیست ...  نمیدونم چرا ولی اینو خوب می دونم که :

خیلی فاصله گرفتم ، حتی از خودم ... دلم واسه خدا خیلی تنگ شده ...

درد دل :

بعد یه عالمه وقت امروز باهاش حرف زدم :

خدایا تو خیلی خوبی ، مهربونی ، بزرگی ... به من ارزش دادی، ولی من دارم می بازم ...

خدایا من دارم به خودم می بازم .... میشه دستمو بگیری ؟؟

دستای کسی که همه ی امیدش الان فقط به عبادت پر از ریا و اطاعت ناچیزه خودشه ...

بازم عمو :

چقد پیامک عمو قشنگ و دلنشین بود ، چقد حالم بهتر شد وقتی خوندمش :

یکی در خواب از خدا پرسید : اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای آرزو  کردن چه سود دارد ؟

ندا آمد : شاید در سرنوشتت نوشته باشم : هرچه آرزو کرد ...

خداجونم ... از حالا تنها آرزوم همینه :

دستمو بگیر و نذار به این که هوامو داری و دستمو گرفتی شک کنم ...

التماس دعا ... 

+ تاريخ شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 4:40 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدایی که همیشه مهربونه ...

سلام سلام سلاااااااااااااااااااااااام ...

خوبین آجیای نازمم... شما چطورین عمو جون جون جونم ؟

بعد از یه عالمه وقت یه اتفاق خوب منو حسابی شاد و سرحال کرده !!!

حتمأ میدونین چی شده دیگه ؟؟؟

الان خودم با جزئیاتش میگم ...

میدونستم که قراره نمایشگاه کودک برگزار بشه ولی نمیدونستم که عمویی هم میان ...

وقتی مریم خبر اومدن عمو رو بهم داد یه عالمه ذوق کردم ... با کلی برنامه ریزی بالاخره موفق شدم برم

اصفهان ... تو راه همش داشتم فکر میکردم یه دلشوره ی بد داشتم و یه عذاب وجدان که چند وقتیه

همش با منه ...  میخواستم دفترمو بردارمو همونجا تو اتوبوس بنویسم ولی هر چی گشتم نبود ...

یعنی نامه ای که نوشته بودمم نبود ... یادم رفته بود وسایلمو بیارم فقط یه خودکار بود که تازه اونم وقتی

میخواستمش نبود !!!! خیلی عصبانی شدم ...

خلاصه ! وقتی رسیدم اصفهان اولش رفتم خونه خاله اینا ... باید نامه رو بازم مینوشتم ولیهنگیده بودم

 یه خطم ننوشتم ... دیگه وقتی برام نمونده بود باید میرفتم ... واسه اینکه تنها نباشم و راحتتر نمایشگاه

و غرفه عمو رو پیدا کنم به مهسا پیغومچه دادمو ازش خواستم با هم بریم قبول کرد قرار شد نیم ساعت

 بعدش دروازه تهران باشیم ...

تاکسی نبود ویادم رفته بود کارت اتوبوسمم برم ... یکم طول کشید سوار تاکسی که شدم مهسا زنگید

 گفتم یکم برام صبر کنه اونم گفت دیرمیشه ... بغضم گرفت گفتم خب شما برو ... گفت ببخشید ...

منم خیلی غصه دار گفتم اشکالی نداره ...

ازتاکسی که پیاده شدم همه چی برام جدید بود انگار دفعه اوله که میدون انتلاب رو میدیدم !!!!

خسته شده بودم بند کفشم باز شده بود ولی اون قدر تمرکز نداشتم که ببندمش... داشت دیر میشد ...

تا حالا پل شهرستان نرفته بودم ولی خب مهم نبود این دفعه حتمأ باید میرفتم ...

ساعت 5 شده بود زنگیدم به مریم که گفت تازه رسیده نمایشگاه ... آدرس گرفتم ... بعدشم با

دربست رفتم نمایشگاه ..

بدو بدو میرفتم که دیر نرسم ولی اعلام شد عمو و امیر و مستر آقاجانزاده اومدن ...

میخواستم برم داخل سالن که آقاهه گفت ورودیتو بده !!! ولی من که ورودی نداشتم  دوباره برگشتم و

ورودی رو گرفتم بدو بدو رفتم داخل سالن ولی نمیتونستم غرفه آبرنگ رو پیداکنم ...

از یه خانمه پرسیدم گفت نمیدونم ... از یه نفر دیگه پرسیدم گفت سالن اسباب بازیا اونطرفه ولی

آبرنگو نمیدونم... یکم دیگه دور خودم چرخیدم میخواستم بزنگم به بچه ها ولی شارژ گوشیم

تموم شده بود ... اعصابم داغون بود ... گلوم از شدت بغض درد گرفته بود ... سه تا دختر خانم  ایستاده

بودن نزدیک ورودی یه سالن دیگه انگار خواست خدا بود که یکیشون اسم آبرنگرو آورد ...

رفتم پیششون و گفتم ببخشین شما میدونین غرفه آبرنگ .... نذاشتن حرفم تموم بشه گفتن :

داخل همین سالنه... تشکرکردم و دویدم ... چشمام دنبال غرفه بود به لطف بند کفشم نزدیک بود

بخورم زمین وایسادم سریع دور و برمو نگاه کردم که ببینم کسی ندیده باشه ... همون لحظه چشمم

افتاد به 2 تا آقاهه که لباس نظامی تنشون بود هاج و واج رفتم جلو دیدم از همه غرفه ها شلوغ تره ...

دنبال عمو گشتم ولی اول امیرمحمدو دیدم پشتش به من بود ...

جلوتر رفتم عمو رو دیدم  نمیدونستم چیکار کنم ... هنگ هنگ بودم ... خیلی هم ذوق کرده بودم

واقعأ اینجوری شده بود قیافم   

با این وجود میترسیدم برم جلو نمیدونم چند دقیقه طول کشید که یه آقایی که اصلأ ندیدم قیافشو

با یه لحن نه چندان مهربون گفت دختر خانوم دیگه برو کنار !!! خیلی ترسیدم رفتم کنار ...

دنبال بچه ها میگشتم ولی هیچکس آشنا نبود برام...

خیلی خب شد که مریم خودش بهم زنگید ... دیدمش وکلی ذوق کردم ...  بقیه بچه ها اومدن ...

همیچکدومو تا حالا ندیده بودم... یکی یکی بهم معرفی شدن بعدش یکی از بچه ها اومد وقتی

همدیگه رودیدیم هر دو تعجب کردیم نیلوفر همونی بود که ازش پرسیدم غرفه آبرنگ کجاس ؟؟؟

بچه ها پرسیدن عمو رو دیدی گفتم نه ... راستش خجالت میکشیدم برم سلام کنم ... شده بودم مثل بچه های کوچیک ... دلم میخواست پشت بچه ها قایم بشم ...

داشتم زمان رو از دست میدادم ...  بالاخره رفتم و یکم صبر کردم که نفس بگیرم ...

بعدش دلو زدم به دریا ... عمو حواسش به دوربینا بود ...صداش زدم ...

عمو پورنگ ... عمو ... عمو ...

عموبرگشت ....

سلام کردم عمو خیلی مهربون جوابمو داد ... حالشو پرسیدم تشکر کردن !!!

گفتم عمو منو میشناسین عموگفتن نه ... منم مثل همیشه گفتم عمو من مژگان کریمی از علویجه ی اصفهانم  

عمو خیلی خیلی مهربون شدن حالمو پرسیدن و بعدشم تشکر کردن ...

بعدش سرشون شلوغ شد بچه ها میخواستن عکس بگیرن ... میخواستم دفترمو بدم به عمو که

برام بنویسن و امضا کنن بازم تو کیفم دنبالش گشتم ولی نبود !!! خودکارمم نبود رفنتم ازمریم یه

خودکارگرفتم و از سارا هم یه دفتر ...

این امضای یادگاری عموییه ... :

بازم امضا و یادگاری

 

که واسه همیشه گذاشتمش کنار ساعت جایزه مسابقم ...

دلم میخواست برم عکس بگیرم با عمو ... با سارار و صبا و مائده رفتیم که عکس بگیریم  ...

ولی اون آقاهه وایساده بود و نذاشت ما بریم اون طرف  بعدش مستر آقاجان که دید به

اون آقاهه گفت مردم و مخاطب برای ما عزیزن بذارین بیان تو ... بازم آقاهه نذاشت بعدش مستر آقاجان

گفت که اینجا محیط فرهنگیه نه نظامی ... خلاصه ما نتونستیم عکس بگیریم .. ولی دفاع مستر آقاجانزاده

 واسه همیشه تو ذهن من و بقیه موند ...

ساعت نزدیک 6 و نیم که شد عمو گفتن پرواز دارم باید برم ... من و سارا و صبا و مائده دویدیم دنبال عمو

 ولی دیر رسیدیم عمو سوار ماشین بودن باهامون خداحافظی کردن ... عمو رفتن ...

تا جاییکه چشمام میدید نگاهشون کردم ...کم کم بین ماشینای دیگه گم شدن ...

موقع برگشت شده بود بابای سارا لطف کردن و منو رسوندن ... توی ماشین کلی آتیش سوزوندیم و

سر و صدا کردیم  یه عالمه خاطره تعریف کردیم ... بابای سارا هم خیلی صبور بودن که از ماشین

ننداختنمون بیرون  ...

شنبه خیلی روز خوبی بود بعد از 8 ماه بالاخره یه روز عالی داشتم ...

هم عمو رو یه باردیگه دیدم ... هم بچه ها یی رو که بهشون میگم آجی ...

هم تونستم دی وی دی شماره 4 رو بدون دردسر پیدا کنم ...

اینم بگم که وقتی رسیدم خونه هنوز بند کفشم بازبود ...

دوستای گلم انشالله از این اتفاقای خوب خوب واسه همتون بیفته


برچسب‌ها: برچسب نداریم
+ تاريخ دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 9:32 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |
به نام خدا

سلام

عمو دیدین امروزم نشد ببینمتون ؟

دلیلش چیه ؟ شما میدونین ؟

 

+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 1:47 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدا

سلام

تازگیا چقد زندگی سخت و زشت و ترسکناکه !!!!

میخواستم یه آپ توپ و شاد داشته باشم ولی موضوع خوب نداشتم تا اینکه بالاخره واسه اولین بار

رفتم نمایشگاه کتاب ...

هنوز نمیدونستم چطور بنویسم که قشنگ باشه تا امروز ... قبل ار نوشتن رفتم سراغ نظرات...

نظر مهدیه برام خیلی جالب و عجیب بود !!! نوشته که چرا از دیدار با عمو ننوشتی ؟؟؟؟!!!!!!

شدیدأ تعجب کردم ، منظورش برام اصلأ واضح نبود ... تصمیم گرفتم اول برم سراغ وبلاگ بچه ها ...

 اولین و آخرین آبجی که رفتم وبش فائزه بند انگشتی بود ... هر جمله و کلمه ای که میخوندم

بیشتر دلم میگرفت ...  ناباورانه میخوندم ...  بغض کردم ... همه چی بهم دهن کجی میکرد ...

بغضم شکست ... با خودم حرف میزدم ... مگه میشه ؟؟؟ امکان نداره !!!!

عسل کنارم نشسته بود اونروز که میخواستم برگردم علویجه باهام اومد ... وقتی دید گریه میکنم و

حالم خوب نیست از اتاق رفت بیرون ... خیلی ترسیده بود ...

تو تنهاییام خاطره ی اونروز رو مرور کردم ... با مهسای بابا قرار داشتم میخواستم با بچه ها غرفه ی

عمو رو ببینم ولی خواهرم باید برمیگشت خونه ... خسته شده بود ...

وقتی گفت بریم سریع قبول کردم  شایدم بخاطر اراده ی تازه ضعیف شدم بود که نتونستم

بگم میخوام بمونم ... نتونستم بگم میخوام غرفه آبرنگ رو ببینم ... بازم مثل این 8 ماهه اخیر از آرزو و

خواسته هام گذشتم ... بازم اراده نداشتم ... بازم فکر نکردم ... بازم ...

اگه می موندم عمو رو میدیدم ... بچه ها عمو رو دیده بودن ... عکس و فیلم گرفته بودن ...

صحبت کرده بودن ولی من فقط دلم سوخت ... به بچه ها حسودیم شد ...

واسه اولین بار رفتم نمایشگاه ... خیلی خوشحال بودم ولی ...

بازم برام یه خاطره موند و یه عالمه حسرت ...

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:5 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

 به نام خدا

میخوام مثل قدیما ، مثل سابق ، یه وقتایی یکی با من بخنده  ...

یکی باشه که دستامو بگیره  یکی باشه که زخمامو ببنده ...

یکی مثل عمو .... یکی مثل سنگ صبور ...

سلام دوستای خوبم .. سلام عمویی نازنینم

اونروزا که حالم بد میشد با سنگ صبور حرف میزدم و خیلی خیلی

زود آروم میشدم ... یادش بخیر ... کاش الانم بودش ... آخه الانم

به دلداریاش و دعاش خیلی احتیاج دارم ...

عمو میشه دعا کنی ؟

میدونم این چند وقت که برگشتم همش آپای غمگین و اذیت

کننده گذاشتم خودمم ناراحتم ولی اونقدر اراده ندارم که قشنگ

بنویسم نمیدونم چه بلایی سرم اومده که اینقد دلگیر و دلتنگ و

 بی حوصله شدم ...

شدم عین افسرده ها !!!!  همش دنبال یه بهونه میگردم فقط

واسه اینکه تنها باشم ...

نترسینا ...

حالم خوب است اما....

دلم تنگ ان روزهایی شده كه می توانستم از ته دل بخندم

 آبجیای نازم دلخوشی من این چند وقت فقط این وبلاگه و

مهربونی شما و نوشته های عمویی جونم ...

پس تورو خدا تنهام نذارین ...

دوستتون دارم

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:12 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

شادی از تقویمم رفت و دیگه برنگشت .... انتظارت منو کشت  توی سالی که گذشت  ...

     

به نام خدا ...

سلام عمویی نازنینم ... سلام آبجیای گلم ... خیلی دوستتون دارم ...

لطفأ شما هم منو دوستم داشته باشین

در رویاهایم دیدم که باخدا گفتگو میکنم  

خدا پرسید : می خواهی با من گفتگو کنی ؟

در پاسخ گفتم اگر وقت دارید  

خدا خندید و گفت:

وقت من بی نهایت است ...

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد : کودکیشان ...

این که آنها از کودکیشان خسته می شوند وعجله دارند که بزرگ شوند

ودوباره پس از مدتها آرزو دارند که باز کودک شوند...

این که آنها سلامت خود را از دست می دهند تا پول را بدست آورند

وبعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز

جویند...

این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند

و نه در حال زندگی می کنند نه در آینده...

این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند...

دستهای خدا دستانم را گرفت  مدتی سکوت کردیم ومن دوباره پرسیدم:

به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟


گفت :

بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها می توانند بکنند اینست که اجازه دهند خودشان دوست

داشته باشند...

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ...

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در

قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم...اما سالها طول می کشد تا آن

زخمها را التیام بخشم....

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد بلکه کسی است

که به کمترین ها نیاز دارد...

بیاموزند که دونفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت

ببینند ...

بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز

باید ببخشند...

از خدا بخاطر این گفتگو تشکر کردم و باز پرسیدم :

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید:

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ... همیشه

 

+ تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |
کفشهایم که جفت میشوند ، دلتنگ رفتن میشوم

من چه کودکانه دلتنگ میشوم ، بی آنکه فکر کنم چه کسانی دلتنگ من میشوند 

......................................................................................................................

به نام خدا

سلام دوستای خوبم

ممنون که خودم و وبلاگمو تنها نذاشتین و امیدوارانه هر دفعه برام کامنت گذاشتین ...

حالمو پرسیدین و سراغمو گرفتین ...

من هیچ وقت فراموشتون نکردم و از الان سعی میکنم به همتون سر بزنم و از خجالتتون در بیام

....................................................................................................................

این ۷ ماه تنها نبودم ولی همش دلشوره داشتم و دلواپسی ... روزای خوب خیلی کم بودن ...

عذاب میکشم وقتی میبینم که آرزوهامو یکی یکی از دست دادم ...

اگه گفتین تلخی این همه روز رو چی جبران میکنه ؟ اینکه سالگرد رسیدن

به بزرگترین آرزوی زندگیم امروز باشه و بعد کلی انتظار بازم از راه برسه و یادش منو شاد کنه ...

میگن آدما با امید زنده هستن ... ولی هیچ اشکالی نداره اگه من با گذشته هام زنده باشم ...

گذشته بهترین دلخوشی منه ...

امروز ۴ سال میگذره از روز مسابقه ی من با عمویی ...  یاد و خاطره ی اونروز همیشه

بهترین لحظه ی زندگیمه ...

عموپورنگ ؟

خیییییییییییییییییییییییییییلی دوستت دارم ... همیشه در پناه خدایی باشین که مهربونه

آبجیای نازنینم خیلی دوستتون دارم ...

http://www.1amoee52best36.blogfa.com/post-3.aspx

+ تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:0 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |
به نام خد ا

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من حالم خیلی خوبه  شما چطورین ؟

بالاخره من به دنیا اومدم آخ جووووون

نگاه کنین دارم جیک جییک میکنم

راستش واسه امروز کلی نقشه داشتم که به هیچکدومش نرسیدم

میخواستم سحر آپ جدید بنویسم ولی دیشب احیا بودم و  ساعت ۶ خوابم برده بود

به قول دوستای خوبم آدم مگه روز تولدش میخوابه ؟

تازشم بعدش که بیدار شدم کلی پیام رسیده بود و گوشیم بنده ی خدا داشت میترکید!!!!!!!

و تا اومدم جوابشونو بدم کلی طول کشید

راستش امسال تولدم یه جور دیگه بود ...

خیلی قشنگ و متفاوت بود ...

میدونین چرا ؟

واسه اینکه هم ، شب قدر بود و اگه اگه خدا گناهامو بخشیده باشه واقعأ یه تولد دوباره است برام

 هم اینکه دقیقأ از ۱۲ شب تا الان تقریبأ همه تبریک گفتن

و منو شرمنده ی خودشون کردن

از همتون ممنونم ...

عزیزایی مثل آلا و نیلوفر آبی و مریم آقایی ...

از ساناز جون که یه هفته منو تحمل کرد و تقریبأ هر روز + امروز تبریک گفت ...

از پریسا مسعودی که کلی کامنت گذاشته بود و پیامک فرستاد ...

از نزدیکترین فرد به تو که چند تا کامنت خوشگل گذاشته بود و شرمندم کرد ...

از جوجو نرگس که هدیه ی قشنگشم به دستم رسید ...

از سمیه جونم که یه ایمیل خوشگل برام فرستاد و کلی ازم تعریف کرده بود ... 

انشالله بتونم واستون جبران کنم ...

حالا که دستم بهتون نمیرسه به جاش یه عالمه آرزوی خوب خوب واستون دارم ...

 آخه شما ها خیلی عزیزین برام ... شما قشنگی تولد و زندگیمو دو برابر کردین ...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 9:35 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدا

خدایـــا !

حکمت قدم هایی را کـہ برایم بر می داری بر من آشکار کن ..

تا درهایی را کـہ بـه سویم می گشایی ، ندانستـه نبندم ...

و درهایی که بـه رویـم می بندی ، بـہ اصرار نگشایم ...

سلام

انگار نوشتن پست قبلی خیلی اشتباه بود میخواستم حذفش کنم ولی منصرف شدم ...

نمیدونم تا کی قراره اشتباه حرف بزنم ، اشتباه بنویسم و اشتباه ...

انگار اشتباهای من تمومی نداره ...

کاش میشد همه ی اشتباهامو مثل نوشته های اشتباهم پاک کنم ولی نمیشه که !!!

همین چند روز قبل واسه عمو کامنت گذاشتم و ازشون خواستم یه چیزایی رو یادم بیاره

ولی انگار جنبه نداشتم و با حرفای عمو حسابی هول شدم و بدون اینکه یکم صبر کنم

هرچی به ذهنم رسید نوشتم ...

راستش منم از سادگی بدم نمیاد ...

ناراحت هم نیستم که عمو قسمت نظرات رو غیر فعال کردن

آخه من که نظرای هیچکس رو نمیخوندم و خودمم فقط هفته ای یه کامنت میذاشتم 

 پس خیلی فرقی به حال من نمیکنه ...

 خیلی دلم نمیخواد درباش حرف بزنم ، فقط اینو میگم که اون روز ترسیدم ...

 از اینکه عمو ، نوشتنم کنار بذارن ...

ولی حالا دیگه اینا مهم نیستن ...

مهم اینه که عموجون هنوزم برامون حرف میزنن و مینویسن ...

مهمترش هم اینه که عمو حرفای دلشونو برامون مینویسن ...

حالا دیگه منم خوشحالم که دست نوشت عموپورنگ ، واقعأ دست نوشته ...

پس خیلی ساده و بی توقع میگم عموجونم دوستت دارم ...

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 8:0 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام نامی یار ......... چشمه ی نور ............ دوستدار آل رسول

سلام

خوبین همتون ؟ چه خبرا ؟

یکی دوتا خبر و تبریک بگم تا یادم نرفته آخه خیلی مهمّن !!! 

۱ -  (: مهدیه کاکویی با تأخیر تولدت مبارک ... :)

۲ -  (: مریم آقایی امروز تولدشه که تولد اونم مبارک :)

۳ -  (: تاریخ تولد خیلی از شما دوستای خوبم رو نمیدونم منو ببخشین ولی

تولد همتون پیشاپیش و با تأخیر مبارک... :)

۴ - (: تا بحث تولد و تبریکش داغه میگم :

پیشاپیش تولد همه ی شهریوریا مخصوصأ اونا که دومش به دنیا اومدن هم مبارک !!!!!!!!! آخ جون :)

................................................................................................................................

امروز بعد یه هفته امدم به دنیای مجازی

دلم واسه عمو تنگ شده بود رفتم سایتش ولی ...

 چشمام چیزایی رو دید که چند روز قبل شما دیده بودین

من سادگی رو دیدم یه سادگی عجب و درد آور و یه حس ناجور

فکر کردم مشکل از منه ولی وقتی نوشته های عمو رو خوندم مطمئن شدم که

 واقعأ همه چیز ساده شده ...

کلی فکر کردم ولی هنوز جواب سؤامو نگرفتم و نمیدونم که

واقعأ عمو این سادگی رو دوست داره؟؟؟؟؟

راستش یه مطلبی تو حرفای عمویی بود که بدجوری فکرمو مشغول کرده :

<<<<<< جملات آموزنده ای را به من آموختید،همچون این جمله :

“سادگی زیباست ، اما ساده بودن بزرگترین خطاست” >>>>>>

هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر ننتیجه میگیرم ، عوضش  بیشتر هنگ میکنم !!!!!

نکنه عمو فکر کرده که ما از سادگیشون سوء استفاده کردیم ؟

اصلأ نکنه واقعأ ما این کارو کردیم ؟

اصلأ اگه ساده بودن خطا و اشتباهه پس چرا خود عمو ازش تعریف کردن ؟

 چرا همه چی ساده شده ؟

خودم میدونم بازم دارم بهونه میگیرم ...

 اصلأ عادت شده واسم که غُرررررر بزنم و به قول عمو نق و نوق کنم !!!!!!!!!!

اگه میشد واسه عمو کامنت بذارم حتمأ مثل همیشه آخر حرفام مینوشتم :

 عمو منو ببخشین من خیلی ضعیف و کوچیکم

حرفاموبذارین به حساب سادگی و بچگیام ...

چه جالب قصه ی سادگی ادامه داشته و داره و کم کم هم داره واقعی میشه ...

 

+ تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 2:43 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدای مهربو

سلام علیکم!

من خوبم ، شما خوبین ؟

بعد از یه عالمه وقت اومدم با کلی انرژی و اعتماد به نفس ...

ممنونم از همه ی شما که وقتی نبودم بازم به وبم سر زدین ...

چقدر خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم که وقتی گوشیم

خاموش بود خونمون زنگ میزدین و حالمومی پرسیدین ...

امروز اومدم بنویسم ولی هیچی به ذهنم نمیرسه ...

اصلأ مغزم هنگ کرده!!! خیلی وقته که تعطیله ...

پس وقتتونو نمیگیرم تو این شبا و روزای قشنگ واسه منم دعا کنین...

به قول یه مجری خواننده ی بسیار معروف و مهربون :

تو رو به خدا وقت دعا ... برای ما دعا کن ...

 اون گوشه های دلتم ... اگه میشه ما رو جا کن ...

آخی ...  عمو جاتون خیلی خالیه ...

بعد از 9 سال که ماه رمضونا باهامون بودین امسال جای خالیتون

بدجوری عذاب دهنده شده ...

عمو جونم میدونم که الان درگیر ساخت سریال هستین ...

بی صبرانه منتظرم که بازم مهمون خونمون بشین ...

عموییم ، دوستای خوبم

 من دوستتون دارم زیاد --- از این اینجا تا به آسمون

 پشت و پناهتون باشه --- خدای خوب و مهربون

+ تاريخ سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 4:21 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدا

 سلام بچه ها چرا نشستین

بدوین سایت عمو باز شده

من اولین کامنتو گذاشتم

من الان دیدم بعد از چند ماه منتظر بودن...

چقدر خوبه که عمو بازم سایتو باز کرده حالا که روزای آخر برنامه هاشه

میتونیم بریم سایتش و باهاش حرف بزنیم

فقط خداکنه دیگه اذیتش نکنیم و جنبه داشته باشیم

من قول میدم از این به بعد فقط هفته ای ۳ روز براشون کامنت بذارم ...

غیر از امروز که روز اوله

خب چیه مگه؟ میخوام عقده هامو خالی کنم!!!!!!

شما چی ؟

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووو

عموجونم از ته ته ته ته دلم دوستت دارم

+ تاريخ جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 1:30 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |
به نام خدای مهربون

سلام دوستای خوبم

همین الان رفتم کلوب عموپورنگ

برام یه  کامنت ارسال شده بود که به صورت کامل براتون مینویسمش...

مجریان برتر سیما در مراسمی با حضور دكتر علی دارابی معاون سیمای رسانه ملی و مدیران شبكه های تلویزیونی معرفی و تجلیل شدند.

در این مراسم كه بیشتر مجریان سیما حضور داشتند، علاوه بر تقدیر از خانواده شهید حمیدرضا خیرخواه مجری سیما، مجریان پیشكسوت شبكه های سیما و مجریان برگزیده معرفی و تجلیل شدند.


در ادامه این برنامه، شماری از مجریان از جمله سودابه آقاجانیان، سید كاظم احمد زاده، بهرام شفیع، فرزاد حسنی، ندا ملكی و محمد رضا حسینیان به بیان دیدگاه های خود پرداختند.


بهرام شفیع و هرمز شجاعی مهر از شبكه یك، مسعود روشن پژوه و مجید قناد از شبكه دو، جواد خیابانی از شبكه سه، فرهید فصیحی از شبكه چهار، محمد كاظم احمد زاده از شبكه پنج، محمود شهریاری از شبكه جام جم ، عباس سلیمی از شبكه قران، اسماعیل اذر از شبكه اموزش ، پریچهر بهروان از شبكه جام جم، گیتی خامنه از شبكه دو، سودابه اقاجانیان از شبكه تهران و شعله قهرمانی از شبكه یك به عنوان مجری پیشكسوت معرفی شدند.


محمد اقبال واحدی، ندا ملكی، و فرزاد جمشیدی از شبكه یك، داریوش فرضیایی و ازاده نامداری از شبكه دو، عادل فردوسی پور، محمد رضا حسینیان و مهدیا غلامی از شبكه سه، رشید كاكاوند و ندا سپانلو از شبكه چهار، مهرداد خسروی و راحله امینیان از شبكه تهران، ‌زهرا مهرافزا از شبكه جام جم، مجیدیراق بافان از شبكه قرآن، و نیما كرمی از شبكه اموزش به عنوان مجریان برگزیده و برتر شبكه های سیما معرفی شدند.

بهلهههههههه

عمویی بهتون تبریک میگم

هرچند که از این تبریکا زیاد بهتون گفتم آخه این اولین و آخرین بار نیست

به شما که همیشه باعث افتخارمونین شما همیشه بهترینین

عمویی دوستت دارم مثل همیشه بهترین آرزوها رو برات دارم

دوستای خوبم دوستتون دارم.... حالا دیگه برنامه عمو شروع میشه ...

تا پست جدید خدانگهدارتون

+ تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 4:38 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدایی که همیشه مهربونه

سلام عموجونم

سلام دوستای خوبم

چه خبرا ؟

خونه هاتونو تکوندین ؟ 

منم اتاقمو ریختم بهم ولی حالا نمیتونم جمعش کنم

میشه بیاین کمک ؟

 

اگه دوست داشتین به نظرای پست قبلی یه نگاه بندازین

این آخرین کامنت پست قبله  دقت کنین :

جمعه 6 اسفند1389 ساعت: 16:26 توسط:داریوش فرضیایی(پورنگ
سلام خوبی اگه بخوای بهت حق می دم که باور تکنی ولی من پورنگ هستم سایت خوبی داری اینم یکی از شعرام
ساعت که تیک تاک میکنه

رنگ شبو پاک میکنه

صبح که میگم اتل متل

شیر میخورم و خامه و عسل

شیر میخورم و خامه و عسل

من صبح که از خواب پا میشم

همراه آفتاب پا میشم

چایی میخورم و پنیر و کره

من صبحونم کامل تره

من صبحونم -- من صبحونم کامل تره

هر کسی مثل دوست ما

ترو تمیز و خوشگله

صبحونشو یادش نره

چون یه غذای کامله چون یه غذای کامله

چون یه غذای کامله

من صبح که از خواب پا میشم

همراه آفتاب پا میشم

چایی میخورم و پنیر و کره

من صبحونم کامل تره

من صبحونم -- من صبحونم کامل تره

هر کسی مثل دوست ما

ترو تمیز و خوشگله

صبحونشو یادش نره

چون یه غذای کامله چون یه غذای کامله

چون یه غذای کامله

خدا حافظ شماره موبالم مال شیراز (0917...)

چه جالب!!! چشمام ۶ تا شدن از تعجب

عمو که همیشه موقع کامنت نوشتن اسمشونو مینوسین : عموپورنگ!!!

عمو که حتی به سایت خوشگل و باکلاس خودشون میگفتن وبلاگ!!!!!

عمو که هیچ وقت نمیگن این شعر منه!!!!

عمو شماره میدن ؟ جل الخالق به حق کارای تازه ی عمویی!!!

    

میخواستم یه جواب درست و حسابی بهت بدم ولی شانس آوردی که منصرف شدم

آخه  کاربر  نسبتأ محترم واقعأ چرا فکر میکنی میتونی این جوری آدما رو فریب بدی؟

الان شدی مثل اون روباههببین برای انسان شدنت دعا میکنم 

در ضمن هر نی نی کوچولویی هم میدونه که عمو جون هیچ وقت با گذاشتن چنین

کامنتی خودشونو  بی احترام نمیکنن

مگه نه عمویی؟

عموجون دوستت دارم یه دنیا

آجیا دوستتون دارم

+ تاريخ جمعه ششم اسفند 1389ساعت 8:42 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

ساعت که تیک تاک میکنه

رنگ شبو پاک میکنه

صبح که میگم اتل متل

شیر میخورم و خامه و عسل

شیر میخورم و خامه و عسل

من صبح که از خواب پا میشم 

همراه آفتاب پا میشم

 چایی میخورم و پنیر و کره

من صبحونم کامل تره

من صبحونم -- من صبحونم کامل تره

هر کسی مثل دوست ما

 ترو تمیز و خوشگله

صبحونشو یادش نره

چون یه غذای کامله چون یه غذای کامله

چون یه غذای کامله

من صبح که از خواب پا میشم 

همراه آفتاب پا میشم

چایی میخورم و پنیر و کره

 من صبحونم کامل تره 

من صبحونم -- من صبحونم کامل تره

هر کسی مثل دوست ما

ترو تمیز و خوشگله

صبحونشو یادش نره

چون یه غذای کامله چون یه غذای کامله

چون یه غذای کامله

شاعر : مهدی استخر

آهنگساز : مهرداد نصرتی

دستیار آهنگساز : مسعود مفیدی

خواننده : عموپورنگ...

 

+ تاريخ چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 6:26 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

پر پر کلاغ پر                                                                             چی پر داره کبوتر   

خونش کجاس اون بالا                                                                اون بالا رو درختا

میخوره آب و دونه                                                                      گاهی نامه رسونه

                              هرچی که رو زمینه          هرچی تو آسمونه     

                             یه جور نشونه ای از             خدای مهربونه

پر پر پر پروانه                                                                         رو گل میشینه خندون      

 خونش کجاس همینجا                                                             میون این گلستون

نقش و نگار بالش                                                                  همیشه خوش به حالش 

هی میزنه بال و پر                                                                     از این طرف به اون ور

                         هرچی که رو زمینه              هرچی تو آسمونه       

                         یه جور نشونه ای از               خدای مهربونه

پر پر پر ماهی پر                                                                        ماهی که پر نداره   

 به غیر آب و دریا                                                                      از هیشکی خبر نداره

همش به فکر دریاس                                                                 خونه ی اون تو آبه  

  وقتی باهات حرف میزنه                                                             تودهنش حبابه

                           هرچی که رو زمینه                    هرچی تو آسمونه        

                           یه جور نشونه ای از                       خدای مهربونه

+ تاريخ یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 6:34 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه

                               بیا با هم بریم سفر                              

 کجا بریم ؟ کجا بریم ؟

                     یه جای خوب و بی خطر                       

کجا بریم ؟ کجا بریم ؟

    دریا خوبه ؟ خوشت میاد ؟

دریا که ماهی داره**** شباش پر از ستاره

شنا کنیم شالاپ شالاپ****  ماهی بگیریم از تو آب

     نه نمیام نمی تونم ****من که شنا نمی دونم

پس بیا با هم بریم کویر ****  گم نشی دستمو بگیر

اونجا زمین خار داره ****بیابوناش مار داره     

آفتاب می تابه اون بالا**** داغه زمین گرمه هوا

آب اونجاها خیلی کمه ****تشنه میشم یه عالمه 

  منم ضعیف و بی جونم**** نه نمیام نمی تونم

پس بیا بریم کوه کدوم کوه؟

همون کوهی که پیچ و تاب داره آی بله

هوای خوب و تمیز و ناب داره آی بله

سنگ شنای ریز داره ****شیبای تند و تیز داره

 روی قله اون بالا عقاب داره آی بله

قله ی کوه دوره برام ****یکمی واسم سخته بیام

راهشو من نمیدونم**** نه نمیام نمی تونم

پس می مونیم همینجا****اینجا پیش بچه ها  

شاد و خوشیم همیشه ****بهتر از این نمیشه

اینجا یکی شعر میخونه ****یکی دوتا نه صد تا دونه 

شعرای خوب شعرای شاد****هرجوری که دلت بخواد

اینجا خوبه جای منه ****  شبیه دنیای منه  

دوسش دارم خیلی زیاد ****خیلی خوبه خوشم میاد

شاعر : شاعره ی کوچک زهرا زوّاره

آهنگساز : مهرداد نصرتی

دستار آهنگساز : مسعود مفیدی

خواننده هم مثل همیشه عموپورنگ و امیر محمد

دستشون درد نکنه!!!!!!!!!!!

+ تاريخ یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 9:8 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدا

سلام دوستای خوبم

فردا صبح بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ هفته به هفته رو پیامک بارونش میکنیم...

شماره ی ۳۰۰۰۰۱۲ یادتون نره...

یه توضیح کوچولو درباره ی این برنامه :

پنجشنبه صبح بعد از خبر ساعت ۸ پخش میشه یعنی ۱۰ :۸ دقیقه تا ۱۱ هم ادامه داره...

مجری این برنامه مسعود روشن پژوهه... ولی انرژی داره ...

هر هفته فقط ۲ تا مهمون میارن ...

چقدر خوب میشه که مهمون یکی از برنامه هاشون عمو و مامانش باشن...

 دیگه نمیدونم چی بگم اگه سؤالی داشتین به من پیامک بزنین جوابتونو میدم...

 اینم شماره ی من : .......۰۹۱۳

   

+ تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 12:26 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدا

سلام

آجیای گلم چطورین؟

زود تند سریع میگم :

برنامه ی هفته به هفته رو تا حالا دیدین؟

پنجشنبه ها پخش میشه من اون هفته یه ذره شو دیدم و

امروزم سعی کردم کامل ببینم...

میگم بیاین پیامک بفرستیم تا عمو رو دعوت کنن...

خوبه ها...

 یه روز پنجشنبه صبح تا ساعت 30/ 10 – 11  عمو رو ببینیم...

شماره پیامکش 3000012 هستش...

یه مسابقه هم قراره داشته باشن ( مسابقه ی بیست ) که با

حضور خانواده ها برگزار میشه...

فقط کافیه یه پیام کوتاه بدون متن به همون شماره

 3000012 بفرستیم...

هر کی پایه است بهم خبر بده تا همه باهم و  یه روز

پیامک بارونشون کنیم...

با تشکر مدیریت وبلااااااااااااااااااگ

+ تاريخ پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 11:14 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

  بسم الله الرحمن الرحیم

وحشت از عشق که نَه! ترسم از فاصله هاست...

وحشت از غصه که نَه! ترسم از خاتمه هاست...

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست... 

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاســت ...

کوله باری پُر از هیچ ،که برشانه ی ماست...

گله از دست کسی نیست،مقصردل دیوانه ماست..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 سلام دوستای خوبم...

 چند سالیه که زندگی همه ی ما شده عموپورنگ...

عشقش تو قلبمونه...

اسمش ورد زبونمونه...

آرزوهاش آرزوی همگیمونه...

غصه هاش غصه ی ماست...

دعاهامون برگرفته از دعاهای اونه...

قشنگترین روزای زندگیمون با حضور اونه...

خلاصه شبانه روز بهش فکر میکنیم و خودمونو مدیونش

میدونیم و همیشه میگیم:

 عمو یه دونه است -- بهترینه -- مهربونه و ...

میگیم تا آخرش هستیم اگه کسی بهش حرفی زد

ما از عموییمون دفاع میکنیم... کم نمیاریم و کم نمیذاریم...

امروز بعد چند روز به خودم جرأت دادم و  مصاحبه ی اخیر

عمو رو خوندم (مصاحبه با خبر آنلاین)

دلم گرفت -- ناراحت شدم ...

ولی فقط تونستم انتقاد کنم ... و آخرش بگم عمو دوستت

داریم ...تنهات نمیذاریم... تنهامون نذار...

یه سؤال : واقعأ اگه خدای نخواسته اتفاقی بدتر از این بیفته ما

 چه کاری میتونیم انجام بدیم؟ فقط حرف بزنیم؟ غصه بخوریم؟

گریه کنیم؟

------------------------------------------------------------------

ممنونم از اونی که به گربه و بچه گربه ی من غذا داد ولی...

کاش تو اون غذا سَم نمیریخت...

متأسفم براش...

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 2:8 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدای مهربون

شادی من مال تو خنده ی تو مال من

 به به به چه خوبه حالت و احوال من

سلااااااااااااااااااااااام

چطور مطورین؟

میبینم که همتون خوبین و با دمتون گردو میشکنین!!!

 این کارو نکنین دندون دمتون خراب میشه!!!

 خب دیگه بیمزه بازی و مسخره بازی بسّه!!!

 امروز غیر منتظره رو دیدین؟همین ۳ساعت قبلو میگم...

 عموپورنگ بالاخره شد مهمون غیرمنتظره...

با خواهرزاده اش که گفتن اسمش زهراست...

اولش که دیدمش گفتم وای چقدر شبیه عسله

 حتمأ خواهرشه بعد عمو گفتن که توی خونه

عسل صداش میزنن...

خیلی دلم میخواد متن مصاحبه رو بنویسم

حالا هم مینویسم ولی نه کامل...

 اونایی که نتونستن این برنامه رو ببینن اگه صبر کنن

 میتونن دانلودش کنن...

 سارا قمشه ای زحمت میکشه و لینک دانلود رو

میذاره تو وبلاگ بوستان...

ممنون سارا جوووووووووووووون

 &&&&&&&&&&&&&&&&&

مجری غیرمنتظره: چرا مادرتون نیومد؟

 عمو: آخه مامان آنفولانزا گرفته امروز سرم وصل کرده

من:واییی سرم و آمپول از امتحان و درس خوندن که بدتره

 مجری : شما بچه ننه نیستین؟

عمو: نه ولی بچه ی ننم هستم

من: آفرین عمویی به این سرعت عمل!!

مجری : رابطه شما با مادرتون چطوره؟

عمو: خوبه...البته اذیتش میکنم بالاخره بچه هاهمینطورن

من: همینه دیگه اگه بچه ها اذیت نکنن که بهشت

زیر پای مادرا نیست...فکر کردی الکیه

مجری : یه سؤالی پرسید

عمو: خیلی خونسرد یه جوابی داد

من: ترکیدم از خنده مطمئنأ همه کلی خندیدن

 راستی حالا که همه با هم خواستیم عمورو دعوت کنن

بیاین از فردا بازم همه با هم تشکر کنیم از اینکه عمورو دعوت کردن

خب دیگه اینم یه روز خوب واسه همه ی ما بود

 که خودمون رقمش زدیم... ولی چقدر زود گذشت...

 حالا دیگه با زبون خوش و قبل از اینکه عمویی

صداش در بیاد بفرمایین سر درس و مشقتون...

 تا یه روز خوب دیگه خداحافظ

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 9:0 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدای مهربون

سلام آجیا، سلام عمویی

چشم همتون روشن

خیلی از شما خبر دارین که دیروز چی شده...

حالا منم میگم که :

بمبارون پیامکی  یا پیامک بارون کردن غیرمنتظره باعث شد

 که اهالی این برنامه عقب نشینی کرده و اعلام کنن که

هفته ی دیگه عموپورنگ مهمون برنامشونه...

به افتخار خودمون یه دست و هورررررررررررررررررراااااااااااااااا

تو این مدت من هر روز پیام می فرستادم(غیر از دهه ی محرم)

خیلی از شما هم باهام هماهنگ میشدینخلاصه باهم نتیجه ای

 که میخواستیم گرفتیم دیگه...

به قول عمویی:

 کنار هم،دوستای هم،باهم و پا به پای هم 

بهلهههههههههههه... دیشب چقدر خوب بود... آخی

به احتمال 99 درصد عمویی یا یکشنبه یا سه شنبه میان

 به غیر منتظره... وای خدای من...

اگه این اتفاق افتاده به خاطر تلاش گروهی ماست ! مگه نه؟

 به قول یه خواننده ی محبوب:

با مهر و کار و کوشش باهم میشیم برنده

پر میشه دنیای ما از شادی و از خنده...

خب دیگه اینم از آپ جدید!!!

همتونو دوست دارم ، همتونم به خدا میسپارم،مواظب خودتون

 باشین ، درساتونم بخونین

غیر منتظره رو هم یادتون نره...

دوستان عزیز تا آپ بعدی خدانگهدار...

+ تاريخ پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 11:42 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدای مهربون

سلام دوستای خوبم...

********************************************

یکی بود یکی نبود...

در زمانهای نه چندان دور وقتی مژگان کوچولو!! که تازه از

مدرسه برگشته بود،جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت

مشقاشو مینوشت...

همین جور که مشغول بود یه صدای آشنا شنید...

ردپای صدارو گرفت تا رسید به تلویزیون...چشماش از تعجب

گرد شده بود...خدایا این آدم!چقدر آشناس!!!این کیه؟؟؟؟؟

هنوز داشت دنبال جواب سؤالش میگشت ولی قبل از اینکه

 خودش به نتیجه برسه این حرفا رو شنید:

من پورنگ هستم و از امروز قراره هر روز رأس ساعت۵ بعدازظهر

 براتون برنامه اجرا کنم...

مژگان خندید،ذوق کرد و هر روز بلافاصله بعد از برگشتن از

مدرسه،اول تلویزیونو روشن میکرد...به قول خودش،پیشواز

میرفت واسه برنامه های پورنگ که،کم کم شد عمو...

برنامه نوپای عموپورنگ تقریبأ یک هفته است که 9ساله شده...

اون اوایل که هنوز صندوق پستی اعلام نکرده بودن،

بچه ها واسه شرکت در مسابقه باید با روابط عمومی تماس

میگرفتن 0212013901...

منم خوشخیال بودم و هر روز زنگ میزدم و اپراتور همش

میگفت شماره ی شما ثبت شد...

الکی میگفت

آخه شماره های علویجه الان تازه 3 ساله که دیجیتال شده!!!

قبلأ فقط 0000 می افتاد!!!!

یه خاطره هم بگم از اون روزای اول برنامه:

یه دخترکوچولو زنگ زد و موقع خداحافظی گفت:

عموپورنگ شما بچه هم دارین؟

عمو خندیدسرشو انداخت پایین و با خجالت و خنده گفت:

من هنوز خودم بچه ام...

تو این 9 سال اتفاقای زیادی افتاده،اومدن امیرمحمد و شخصیتهای

دیگه...

به اجبار رفتن به شبکه ی 2...

ولی از همه قشنگتر این بود که تو همه ی نظر سنجیها عموپورنگ

بیشترین درصد بیننده رو به خودش اختصاص داده...

عمویی باعث افتخاره برامون...همیشه بهترینه...

تو ی همه ی دنیا فقط یه عمو هست:عموپورنگ...

بازم با افتخار میگم فقط یه عمو و یه دنیاااااااااااااااااااااااا

 

آقا!من قالب وبمو عوض نکردم...کار،کار بلاگفاست!!!!

آخه این چیه که واسه وب من گذاشتن؟

بابا وبلاگ فقط یه عمو ویه دنیا الان 8 ماهشه،قالب الان

واسه وبلاگ هاییه که تازه به دنیا اومدن!!!

نوموخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

راستی دوستای گلم این شبا اگه رفتین مسجد،واسه منم

دعا کنین...منم برای همتون دعا میکنم...

دوستتون دارم...

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 3:36 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام نامی یار****چشمه ی نور****دوستدار آل رسول

    

سلام به همه ی دوستان...ممنون که شمارتونو گذاشتین....

بچه ها شما برنامه ی غیر منتظره رو میبینین؟

من بنا به دلایلی فقط یه وقتایی میبینم...

ظاهرأ چندوقت پیش امیرمحمد مهمون این برنامه بوده که هیچ کس

کامل ندیده همه فقط یه بخش کوچیکو دیدن یا مثل من شنیدن

میگم همه باهم پیامک بزنیم به اون برنامه تا عمویی رو دعوت کنن...موافقین؟

همه با هم بلند بگین بهلهههههههههههههههههههههههههههه

این برنامه یه بخشی هم داره به نام مادرانه...میتونیم از عوامل غیرمنتظره بخوایم

که یه دفعه هم اون بخش رو اختصاص بدن به عموجون پورنگ و مامان فاطمه

شماره پیامکش اینه:۳۰۰۰۰۲۱۷

اینطوری زودتر عمویی رو دعوت میکنن...

میتونیم همه با هم و دریک زمان خاص پیام بفرستیم اینجوری اثرش بیشتره...

میگن یه دست صدا نداره...

راستی نوشتن این آپ با این موضوع به پیشنهاد اولین دوست نتی من بود...

مهدیه کاکویی رو که میشناسین؟

همتونو دوست دارم و منتظر جوابتون هستم...

+ تاريخ جمعه پنجم آذر 1389ساعت 9:31 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |
جا برای من گنجشک،زیاد است ولی...

به درختان خیابان تو،عادت دارم...

به نام خدا

سلامَلِکم(مخفف سلام علیکم)اگه گفتین به قول کی؟؟؟

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟چه خبرا؟

منم خوبم فقط یه کوچولو هنوز صدام گرفته که اونم خوب میشه

این روزای قشنگ رو به همتون تبریک میگم

     

میدونین چی شده؟نمیدونین دیگه...الان میگم

گوشی من(تلفن همراهم)فکرکنم سرماخورده!آخه میدونین معلوم نیست چه بلایی

سرش اومده که از دیروز فقط شماره هارو نشون میدهیعنی شماره ها هستن ولی

 نام مخاطب نیستمن نمیدونم اونایی که برام دیروز تک زدن و پیام دادن کیا بودن

میشه یه لطفی بکنین و یه بار دیگه شمارتونو برام بنویسین...(مخصوصأ اونایی که

 ایرانسل دارن،آخه از کدشون نمیتونم تشخیص بدم)اگه ممکنه به بقیه آجیا هم بگین...

ببخشیدمن خیلی موز میخوامنه یعنی عذر میخوام که معذرت میخوام...

بعد از ویندوز عوض کردن و پریدن همه ی فایل و اطلاعاتم این دومین بلایی بوده که

 خیلی مسخره و در عین حال گریه دار بوده...

ممنون میشم اگه کمکم کنین...با تشکر مدیریت وبلااااااااااااااااااااااااااااااگ

+ تاريخ سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 1:40 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

                                                             به نام خدا

دلبسته به سکه های قلک بودیم

دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزرگتر شدن خوب نبود

ای کاش تمام عمرکودک بودیم

سلام به همه ی دوستان،مخصوصأ عموجون پورنگ

خوبین همتون؟من که سرما خورم...صدا که هیچی نفسمم بالا نمیاد!!!

چه خبرا؟اوضاع احوال خوبه؟اگه خوبه خداروشکر...

     

بچه ها تا حالا رفتین سایت کلوب؟www.cloob.com

بیاین به این آدرس و عضو بشین.من چندماهه که عضوم.البته فقط عضو کلوب عموپورنگ.

آدرس کلوب عمویی هم اینه:http://www.cloob.com/clubname/amou_purang

میتونین بعد از عضو شدن تو سایت کلوب عضو کلوب عمو بشین...

چند وقتیه که کلوب عمویی خیلی بی سرو صدا شده...من هر وقت برم دلم میگیره.

هیچ کس کمک نمیکنه واسه راه اندازی مجددش.اونایی که عضون رو من نمیشناسم.

یعنی هیچ کدومشونو تاحالا توسایت عمویی ندیدم...

البته اونجا هم مثل سایت عموشده...همون تعداد کم هم، از هم شاکی هستن.

من نمیدونم اسم شکایتای الکی رو چی بذارم...کاش ما آدما فقط ادعا نداشتیم

فقط خوبی این سایت سبت به سایت عمو اینه که دیگه عمو نیست که هر کی،

هرچی خواست بهش بگه و هرجور دلش خواست دل عمویی رو بشکنه...

اینجا دیگه عمونیست که بشنوه و دَم نزنه...خداییش چقدر عمویی مون صبوره...

من و شما همدیگه رو بهتر میشناسیم،حداقل میتونیم دونفر دونفر بیایم

و یکم جیک جیک کنیم...در ضمن اونجا سامانه پیام کوتاهم داره که میتونین

خیلی راحت عضوش بشین و بدون اینکه شماره ی کسی رو داشته باشی،

فقط با وارد کردن اسمش براش پیامک بفرستین...

آجیا من تنهام اونجا،غربی،بی کسی، ای واااای!!!!!!بیاین ... باشه؟

اگه به احتمال 1% هم به مشکلی برخوردین بهم بگین،جوابتونو میدم...

منتظرمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!

پیشاپیش سپاسگزارم!!!دوستتون دارم...

دست علی یارتون خدانگهدارتون تو قلب من می مونه امید دیدارتون(تو کلوب عمو!!!)

+ تاريخ جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 9:13 قبل از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |
به نام آنکه دل پروانه ی اوستقلوب عاشقان دیوانه ی اوست...

سلام عموجون،سلام آجیا...

حال و احوالتون چطوره؟منم خوبم

امروز شما و سیما رو دیدین؟یه گزارش از پشت صحنه ی برنامه عمویی پخش کردن...

گزارش واسه خیلی وقت قبل بود...همون روزی که عمو خیلی خندید...روز آخری که آش دایی

 کنار عمویی برنامه اجرا کرد...

آقای آقاجانزاده گفتن:برنامه تا عید ۹۰ ادامه دارهبعدش تابستون دوباره برنامه داریم...

خب دیگه خبر بسّه!!بریم سراغم آپ امروز که انگار طلسم شده...

************************************************************

جمعه هفته قبل...

یه مقبره ی کوچیک با ۲ باغچه پر گل که اطرافشو نرده احاطه کرده همه تصوراتی بودن که

توی ذهنم رژه میرفتن...

سرگردون بودم و بغضِ تو گلوم اذیتم میکرد...میگشتم ولی چنین جایی رو پیدا نکردم...

خسته و عصبی بودم...بعد از نیم ساعت تصمیم گرفتم و رفتم دفتر مدیریت...با مسؤلش

صحبت کردم و گفتم دنبال کی میگردم.ایشون هم آدرسشو  بهم دادن...

از دفتر دور میشدم و مسیر آدرسو نگاه میکردم...چشمم به آدمای اطراف افتاد،بعضی از اونا

با کنار دستیشون صحبت میکردن،بعضیا بی تفاوت بودن و بعضی هم گریه میکردن...

منم که دلتنگ بودم و نمیتونستم این حس بد رو دورش کنم...

۲ بار مسیر آدرسو رفتم ولی پیداش نکردم...همش به خدا میگفتم نشونی شو بهم بده...

بدون اینکه نتیجه ای گرفته باشم برگشتم سرجای اولم...

تا اینکه یه راهنما پیدا شد...

چشمم به عکسش که افتاد لبخند زدم و گفتم:

سلام دایی...دیدی پیدات کردم؟

دوباره بغض کردم...بیخیال و بی توجه نسبت به آدمای اطرافم،سرمو انداختم پایین و باهاش

حرف بزنم...البته تو دلم!آخه دلم نمیخواست کسی حرفامو بشنوه

بهش گفتم:

همه ی آجیا سلامت رسوندن...دل همه برات تنگ شده...جات خیلی خالیه...

ازش خواستم:

برای همه مون دعا کنه...برای عمویی دعا کنه و تنهاش نذاره...

بعدش قرآن خوندم و دعا کردم که همیشه شاد باشه...

خلاصه یه ساعت امامزاده بودم...موقع برگشتن هم دوتا عکس گرفتم که یکیشو آپلود کردم...

آجیا؟۵شنبه فکر کنم مراسم چهلم آش دایی برگزار بشه،با ختم قرآن موافقید؟اگه آره جزء

مورد نظرتونو بگین...ولی خواهشأ مرتب بردارید...

خیلی دوستتون دارم،مواظب خودتون باشین...

+ تاريخ جمعه هفتم آبان 1389ساعت 7:58 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |

به نام خدایی که همین نزدیکیست...

 خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است...

سلام ...

وقت ندارم واسه احوالپرسی...

چرا نشستین؟منتظر چی هستین؟

بدوین سایت عمو...

اول من دیدم نمیذارم کسی به نام خودش ثبت بزنه!!!

الان حدودأ نیم ساعته که سایت عمویی راه اندازی شده...

مطمئنم عمویی تا آخر هفته برامون یه عالمه مینویسن...شایدم دو سه خط!!!

الان که فقط به یه عکس اکتفا کردن...

این مهم نیست مهم اینه که امشب عمو در سایت قشنگشو به روی ما باز کرده...

صبر کنین ببینم مژدگانی من فراموش نشه؟؟؟

راستی امروز 20 مهر ماهه...

سال قبل عمویی درست در چنین روزی،با این تفاوت که پارسال بیست مهر دوشنبه بود...

داشتم میگفتم پارسال عمویی اسم منو تو برنامه خوند.برای اولین بار...جزء بچه های خوب...

دوبارم خوند آخه دفعه اولش نفس نفس میزدن...

هم شعر خونده بودن هم یه عالمه فعالیت داشتن...

اسم منو که خوندن صداشون قطع شد و میان برنامه پخش شد...

بعدش دوباره از اسم من خوندن...

مژگان کریمی از علویجه ی اصفهان...آخی یادش بخیر...

خدایا شکرت...عاشقتم خدا...

میگم آجیا خداییش چقدر عموییمون مهربونه...

بیشتر از اون چقدر خدا بزرگ و مهربونه...

آجیا دوستتون دارم یه دنیا...عمویی خیلی دوستت دارم بیشتر از بینهایت...

+ تاريخ سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر نويسنده جوجو که مامان جوجوئه |